یاد باد آنروزگاران یاد باد
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان عزیز

سالروز آزادسازی خرمشهر را به تمام دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم در این رابطه کلیپی درست کردم که امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.حتما دانلودش کنید.

دانلود کلیپ  یاد من باش       آهنگ از فریدون آسرایی عزیز    

گاهی دلم بدجوری بهونه ات را میگیره. سلام خرمشهر عزیز,راستی دلت برای ما تنگ میشه یا نه؟


غیر لیلا بر نیامد از لبت
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان عزیز

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست                   بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود               فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                               پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت بارب از چه خوارم کرده ای                          بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای                              وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی                        در دم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق, دل خونم مکن                   من که مجنونم, تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم                              این تو و لیلای تو ...من نیستم    

گفت:ای دیوانه لیلایت منم                                در رگ و پیدا و پنهانت منم     

 سالها با جور لیلا ساختی                               من کنارت بودم و نشناختی      

 عشق لیلا بر دلت انداختم                              صد قمار عشق یک جا باختم   

 کردمت آواره’ صحرا نشد                                  گفتم عاقل می شوی اما نشد 

 سوختم در حسرت یک یا ربت                         غیر لیلا بر نیامد از لبت 

 

 روز و شب او را صدا کردی ولی                        دیدم امشب با منی, گفتم بلی 

مطمئن بودم به من سر میزنی                       در حریم خانه ام در میزنی          

حال این لیلا که خوارت کرده بود                      درس عشقش بیقرارت کرده بود   

مرد راهش باش تا شاهت کنم                       صد چو لیلا کشته در راهت کنم.     

 
ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد  . . .


نفس
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان عزیز

اگر یقین داری روزی پروانه میشوی...

بگذار روزگار هر چه میخواهد پیله کند...

امیدوارم امروز جشن نفس را فراموش نکنید.

گاهی وقتها دلم میخواد بهت بگم, قد تمام نفسهام دوستت دارم ولی وقتی نفسهامو میشمارم خجل زده میشم.راستی چرا نفسهام بالا نمیاد...

کسی هست هم نفسم باشه؟

نفسهاتون همیشه گرم


چشمها را باید شست
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان عزیز

اول اینکه کسانی که پست قبلی را نخواندند حتما بخونید ممنونم.

به دعوت یکی از دوستان رفتم وبشان عکسهای از زنان بی حجابی که در خیابانها دیده میشوند مواجه شدم,البته نظرم را هم گذاشتم.با اینکه هر روز با این صحنه ها مواجه هستیم ولی چرا باید قضاوت کنیم در جامعه من کسانی هم هستند که جور دیگری زندگی میکنند بقول سهراب: چشمها را باید شست جور دیگری باید دید...

حجاب محدودیت نیست عزیز,به عینه ببینید.با دقت به این دو عکس نگاه کنید:

مصمم با اراده و با صلابت.

دست مریضا.


این تابستان فراموشت کردم
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 سلام بر دوستان عزیز

چند روز پیش سری به وبلاگ خانم رهنما زدم,پست راهنمای تیاترهای بهاری من. اولش حقیتش را بخواهید کمی گیج شدم با حضور همیشگی در اکثر انجمنهای خیریه از پانزدهم بازی در ... واز 25 بازی در... و از 1 کارگردانی تئاتر....

 

 پیش خودم گفتم بعضی از ما مردها صبح که میریم سرکار و غروب شاید با 2-1 ساعت کار مفید در اداره وقتی به منزل میرسیم خدا را بنده نیستیم و تمام منزل باید در اختیار ما باشند یکی چای بیاره یکی غذا را حاضر کنه و ...,خلاصه با کنترل تلویزیون یا روزنامه بدست آخر شب هم خوابمان ببره(البته تمام مردها اینجوری نیستند) وقتی برنامه های خانم رهنما را دیدم به ایشان و تمام زنان زحمت کش جامعه ام که دوش به دوش مردان در عرصه جامعه بار اقتصادی,هنری, معنوی و... را بدوش میکشند آفرین گفتم.زنانی که در 8 سال دفاع مقدس در خط اول و پشت خط دوش بدوش رزمندگان جنگیدن و حال در عرصه های هنر و سیاست و ... چیزی کمتر از مردان ندارند.

بگذریم علاوه بر بازیهای خانم رهنما در اینروزها از 1 خرداد نمایش این تابستان فراموشت کردم به کارگردانی خودشان روی صحنه خواهد رفت,امیدوارم مثل همیشه برای دیدن و لذت بردن از این تئاترها با حضورمان از هنر مملکتمان پشتوانی کنیم.

برای دیدن وبسایت ایشان و استفاده از مطالبشان روی آدرس وبشان کلیک کنید

http://baharehrahnema.persianblog.ir/   

 

بازی هایشان: ١-از پانزدهم اردیبهشت به مدت یک ماه خیال های جاده جاجرود تهران /غزاله معتمد /پنج عصر /کافه چهارسو /یک ساعت 

 ٢-از بیست و سه اردیبهشت به مدت یک ماه دو سانس ٧/٣٠و٩شب تبار شناسی دروغ و تنهایی/سجاد افشاریان/سالن قشقایی/یک ساعت 

 کارگردانی: از اول خرداد ماه به مدت یک ماه نمایش این تابستان فراموشت کردم را کارگردانی خواهند کرد ، با بازی نسیم ادبی و شبنم فرشادجو و صدای هدیه تهرانی در سالن انتظامی خانه هنرمندان ایران /پنجاه دقیقه  تلفن روزرو بلیط :09374672641

 آرامش نصیبتان باد.


به بهانه نمایشگاه کتاب
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 سلام بر دوستان عزیز

به بهانه اختتامیه نمایشگاه کتاب,دانلود چند کتاب را برایتان گذاشتم شاید دوستانی که در تهران نیستند حال و هوای این نمایشگاه را احساس کنند.فایل کتابها زیپ بود که من برای راحتی شما از حالت زیپ خارج کردم که راحتر دانلود کنید و هیچ احتیاجی به پاسپورت ندارد.

کتاب فیلنامه نویسی از دوست عزیز جعفر حسنی بروجردی میباشد که ایشان این کتاب را رایگان در اینترنت گذاشتند تا دوستان هم استفاده کنند,کتاب خیلی مفیدی میباشد ضمن اینکه با فیلمنامه نویسی آشنا می شوید کلا در نوشتن مطالب و داستان هم کمکتان میکند.این کتاب در 72 صفحه میباشد.

امیدوارم از دانلود و مطالعه این کتابها لذت ببرید و نویسندگان و ناشران عزیز را از دعا خود بی نصیب مگذارید.ممنون و سپاس

فیلمنامه نویسی               زمانبری دانلود 2 دقیقه

داستانهای بحارالانوار          زمانبری دانلود فقط 20 ثانیه

داستانهای مذهبی 1          زمانبری دانلود فقط 20ثانیه

داستانهای مذهبی 2         زمانبری دانلود فقط 20 ثانیه

داستانهای مذهبی 3          زمانبری دانلود فقط 20 ثانیه

و این هم نمایشگاه کتاب که با الی عزیز رفتیم و جای شما دوستان که نتوانستید از این نمایشگاه دیدن کنید خالی بود.

تعجب نکنید اینجا نمایشگاه کتاب است

و دوستان کشور چین که از هفت دولت آزادند و ایران را مثل کشور خودشان میدانند

و در حاشیه

و اما ترافیک

امیدوارم لذت برده باشید.کتاب و کتابخوانی را فراموش نکنیم.آرامش نصیبتان باد.


اینروز فرخنده بر همه شما دوستان عزیزیم مبارک
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان عزیز

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل

صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر

را به همه مادران و پیروان آنحضرت تبریک و تهنیت میگوئیم.

پاسبان حرم دل سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه زنان عالم تبریک می گوید...

مادر عزیزم از صمیم قلب دوستت دارم و با افتخار بر دستانت بوسه میزنم عزیز,روزت مبارک

 

 

بهشت نصیبتان باد.


قولی که داده بودم
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان عزیز

پست با (هر که با ما در افتاد بر افتاد) قول داده بودم کلیپ استاد همای(سرزمین بیکران)که خودم تدوین کردم را برایتان بگذارم که جداگانه الی عزیز هم تدوین کردند که الان هر دو را برایتان میگذارم.امیدوارم لذت ببرید.

دانلود کلیپ تصویری                                 سرزمین بیکران, الی عزیز

دانلود کلیپ تصویری ارکستر                         سرمین بیکران

بهشت نصیبتان باد.


بزرگترین هدیه ما به دیگران
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان عزیز

این تصویر را مهتا عزیز برام ارسال کردند,که در اینجا از ایشان تشکر و قدردانی میکنم,مهتا جان بابت این تصویر زیبا ممنون.آرامش نصیبتان.

 


یه خاطره
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان عزیز

چند روزی که بیمارستان بودم بعضی مواقع که حوصلم سر میرفت میامدم تو راهرو قدم میزدم و یا به اطاق بیماران سرکی میکشیدم,اطاق بغلی یک مرد مسنی بود بنام سرهنگ,ولی سرهنگ نبود لقبش سرهنگ بود.چند روزی که دقت کردم کسی بدیدنش نمیاومد,و چقدر سخته تو اون محیط کسی هم بدیدنت نیاد.از بچه های سوپروازیر سوال که کردم گفتند در جریان نیستند فقط میدانند که از آسایشگاه... اوردند برای مداوا.یکشب شامم را برداشتم و رفتم تو اطاقش,و سلام کردم و گفتم:امشب هوس کردم شام را با شما میل کنم.لبخندی زد و گفت دلت برایم سوخت.تمام بدنم آتش گرفت و بعد مکثی گفتم: برای شما نه ولی برای خود چرا سوخت.روی تختش نشتم گفتم چرا غذایتان را میل نمیکنی, بعد بشینیم به گپی با هم بزنیم.میز گردون غذا را کنار زد و رفت جلوی پنجره,صدایم کرد, راستی اسمت چی بود؟گفتم علی.علی آقا بیا,بشقاب غذا را با خودم بردم و پیشش ایستادم از پنجره تمام تهران دیده میشد.گفت:فکر میکنی ظفر از اینجا دیده میشه.یه کم فکر کردم گفتم نه ظفر از اونور دیده میشه,منزل اونجاست؟ با لبخند تلخی گفت منزل؟

دستم را گرفت امدیم پیش تخت,گفت:برام یه کاری میکنی بخدا تا آخر عمر دعات میکنم.با شک و تردید گفتم از دستم بر بیاد چرا که نه.گفت:من دبیر شیمی بودم دو تا دختر و دو تا پسر دارم,وضع مالی خیلی خوبی هم داشتم.چند سال پیش با هزاران ترفند ثابت کردند که من و مادرشان عقل درست و حسابی نداریم و تمام دارایمان را که سالها برایش زحمت کشیده بودیم بنام خودشان زدند و بعد مدتی ما را بردند آسایشگاه,متاسفانه من مشکل ریه دارم سالی چند بار بستری میشم.پرسیدم پس خانمتان کجان؟ گفت:بعد دو سال اون را هم آوردند اونجا.تمام وجودم پر بود از عصبانیت و پوچی که سرفه ها امانم نداد و افتادم به سرفه,وقتی سرفه میکردم و تا اومدن پرستارها تو چشمان پیرمرد نگرانی را میدیدم و دائم میگفت: الان میان الان میان.با رسیدن پرستارها و با کمک ماسک اکسیژن کمی حالم بهتر شد,

چند ساعت بعد در این فکر بودم که پیرمرد از من چی میخواست؟ساعت تقریبا 12 شب بود آرام رفتم در اطاقش,نیم نگاهی که انداختم دیدم روی تخت زانوانش را بغل کرده و نشته و نظارگر بیرون است.آرام سلام کردم تا دید گفت:حالت خیلی بد بود چرا از تختتان اومدید پائین.گفتم الان خوبم شما میخواستید چیزی بگید نه؟با تعارف گفت نه چیزی نبود.با اصرا گفت:اون دختر خانمی که تند تند میاد چادر هم سرش هست دخترتانه؟گفتم بله دخترم هستند.گفت:خدا حفظشان کنه من هم یه نوه دختری دارم مثل ایشان,خیلی هم مهربانه,اون اگه بدونه من کجا هستم تند تند میاد بهم سر میزنه,تازه مادر بزرگش هم خوشحال میشه.حرفش را قطع کردم گفتم من چکار میتونم بکنم؟گفت: میتونی پیداش کنی؟گفتم آدرسی چیزی ازش داری؟گفت:فقط میدونم دانشگاه ....رشته...,همین.در ادامه گفت:من فردا ترخیص میشم,ولی منتظر میمونم که برام پیداش کنی و بیایی پیشم,بعد سرش را پائین آورد و آرام گریست,برای اینکه کسی متوجه نشه در را بستم و بدون هیچ فکری گفتم:قول میدم براتون پیدا کنم و بیارمش.

دراز که کشید آرام از اطاق خارج شدم,تا دم اذان صبح فکرش از سرم بیرون نرفت.دم دمهای صبح خوابم برد و صبح با صدای پرستار که علی آقا بلند شدی برنامه روز از نو شروع شده ها.بلند شدم.بعد خوردن صبحانه,وقتی رفتم اطاقش نبود از پرستارها که پرسیدم گفتند همین الان با پرسنلی که برای بردنشان اومده بودند رفتند برای کارهای ترخیص.

با چند تا از دوستان که تو اون دانشگاه بودند تماس گرفتم و کمک خواستم . همینطور از الی,با اینکه میدانستم حال چندان خوبی نداره ولی در خواستم را رد نمیکنه کمک خواستم.و خدا را شکر همان روز پیدایش کرده بودند,و قرار گذاشته بودند که چند روز دیگه تماس بگیرن تا باتفاق بریم پیش پدر بزرگشان.تا دیروز که از قبل با ایشان هماهنگ کرده بودند, صبح با اینکه حالم هم زیاد خوب نبود,ولی دوست داشتم دوباره سرهنگ را ببینم و بقولی که داده بودم عمل میکردم.با الی عزیز و دو تا از دوستان راه افتادیم,تو مسیر نوه سرهنگ را هم سوار کردیم برای من سوال بود چرا سرهنگ که اینقدر از این نوه اش تعریف کرد ایشان بدیدن پدر بزرگشان نرفتند ولی در جواب گفت که اصلا خبر نداشته و پدر و مادرشان گفتند که بردنشان به شهرستان پیش فامیلها که راحت باشند.هر چقدر نزدیکتر میشدیم هم نگران بودم و هم خوشحال.بعد رسیدن و هماهنگ کردن قرار شد اول بریم پیش مادر بزرگشان,تمام نگرانی و دلشوره را در صورت دخترک احساس میکردم.

وقتی رسیدیم اطاق مادر بزرگشان شاید اگر اجازه داشتم فقط تصاویر میتونستند این صحنه های زیبا را بتصویر بکشند که شما هم ببینید ولی متاسفانه اجازه پخشش را ندارم,بگذریم بیچاره مادر بزرگ نمیدونست گریه کند و یا از خوشحالی بخندد و دخترک با گریه های از ته دل داد میزد مامان برزگ منو ببخش,منو ببخش. ولی وقتی من دخالت کردم که دیگه بس است باید سرهنگ را هم ببینیم,که متاسفانه فهمیدیم که فقط یک روز دیر آومدیدم,فقط یک روز.

و چقدر زود دیر میشود.

شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر پدر و مادر ، در کنج خانه ی سالمندان ...

پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"...

تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !

آرامش نصیبتان.


← صفحه بعد