سلام بر دوستان عزیز

چند روزی که بیمارستان بودم بعضی مواقع که حوصلم سر میرفت میامدم تو راهرو قدم میزدم و یا به اطاق بیماران سرکی میکشیدم,اطاق بغلی یک مرد مسنی بود بنام سرهنگ,ولی سرهنگ نبود لقبش سرهنگ بود.چند روزی که دقت کردم کسی بدیدنش نمیاومد,و چقدر سخته تو اون محیط کسی هم بدیدنت نیاد.از بچه های سوپروازیر سوال که کردم گفتند در جریان نیستند فقط میدانند که از آسایشگاه... اوردند برای مداوا.یکشب شامم را برداشتم و رفتم تو اطاقش,و سلام کردم و گفتم:امشب هوس کردم شام را با شما میل کنم.لبخندی زد و گفت دلت برایم سوخت.تمام بدنم آتش گرفت و بعد مکثی گفتم: برای شما نه ولی برای خود چرا سوخت.روی تختش نشتم گفتم چرا غذایتان را میل نمیکنی, بعد بشینیم به گپی با هم بزنیم.میز گردون غذا را کنار زد و رفت جلوی پنجره,صدایم کرد, راستی اسمت چی بود؟گفتم علی.علی آقا بیا,بشقاب غذا را با خودم بردم و پیشش ایستادم از پنجره تمام تهران دیده میشد.گفت:فکر میکنی ظفر از اینجا دیده میشه.یه کم فکر کردم گفتم نه ظفر از اونور دیده میشه,منزل اونجاست؟ با لبخند تلخی گفت منزل؟

دستم را گرفت امدیم پیش تخت,گفت:برام یه کاری میکنی بخدا تا آخر عمر دعات میکنم.با شک و تردید گفتم از دستم بر بیاد چرا که نه.گفت:من دبیر شیمی بودم دو تا دختر و دو تا پسر دارم,وضع مالی خیلی خوبی هم داشتم.چند سال پیش با هزاران ترفند ثابت کردند که من و مادرشان عقل درست و حسابی نداریم و تمام دارایمان را که سالها برایش زحمت کشیده بودیم بنام خودشان زدند و بعد مدتی ما را بردند آسایشگاه,متاسفانه من مشکل ریه دارم سالی چند بار بستری میشم.پرسیدم پس خانمتان کجان؟ گفت:بعد دو سال اون را هم آوردند اونجا.تمام وجودم پر بود از عصبانیت و پوچی که سرفه ها امانم نداد و افتادم به سرفه,وقتی سرفه میکردم و تا اومدن پرستارها تو چشمان پیرمرد نگرانی را میدیدم و دائم میگفت: الان میان الان میان.با رسیدن پرستارها و با کمک ماسک اکسیژن کمی حالم بهتر شد,

چند ساعت بعد در این فکر بودم که پیرمرد از من چی میخواست؟ساعت تقریبا 12 شب بود آرام رفتم در اطاقش,نیم نگاهی که انداختم دیدم روی تخت زانوانش را بغل کرده و نشته و نظارگر بیرون است.آرام سلام کردم تا دید گفت:حالت خیلی بد بود چرا از تختتان اومدید پائین.گفتم الان خوبم شما میخواستید چیزی بگید نه؟با تعارف گفت نه چیزی نبود.با اصرا گفت:اون دختر خانمی که تند تند میاد چادر هم سرش هست دخترتانه؟گفتم بله دخترم هستند.گفت:خدا حفظشان کنه من هم یه نوه دختری دارم مثل ایشان,خیلی هم مهربانه,اون اگه بدونه من کجا هستم تند تند میاد بهم سر میزنه,تازه مادر بزرگش هم خوشحال میشه.حرفش را قطع کردم گفتم من چکار میتونم بکنم؟گفت: میتونی پیداش کنی؟گفتم آدرسی چیزی ازش داری؟گفت:فقط میدونم دانشگاه ....رشته...,همین.در ادامه گفت:من فردا ترخیص میشم,ولی منتظر میمونم که برام پیداش کنی و بیایی پیشم,بعد سرش را پائین آورد و آرام گریست,برای اینکه کسی متوجه نشه در را بستم و بدون هیچ فکری گفتم:قول میدم براتون پیدا کنم و بیارمش.

دراز که کشید آرام از اطاق خارج شدم,تا دم اذان صبح فکرش از سرم بیرون نرفت.دم دمهای صبح خوابم برد و صبح با صدای پرستار که علی آقا بلند شدی برنامه روز از نو شروع شده ها.بلند شدم.بعد خوردن صبحانه,وقتی رفتم اطاقش نبود از پرستارها که پرسیدم گفتند همین الان با پرسنلی که برای بردنشان اومده بودند رفتند برای کارهای ترخیص.

با چند تا از دوستان که تو اون دانشگاه بودند تماس گرفتم و کمک خواستم . همینطور از الی,با اینکه میدانستم حال چندان خوبی نداره ولی در خواستم را رد نمیکنه کمک خواستم.و خدا را شکر همان روز پیدایش کرده بودند,و قرار گذاشته بودند که چند روز دیگه تماس بگیرن تا باتفاق بریم پیش پدر بزرگشان.تا دیروز که از قبل با ایشان هماهنگ کرده بودند, صبح با اینکه حالم هم زیاد خوب نبود,ولی دوست داشتم دوباره سرهنگ را ببینم و بقولی که داده بودم عمل میکردم.با الی عزیز و دو تا از دوستان راه افتادیم,تو مسیر نوه سرهنگ را هم سوار کردیم برای من سوال بود چرا سرهنگ که اینقدر از این نوه اش تعریف کرد ایشان بدیدن پدر بزرگشان نرفتند ولی در جواب گفت که اصلا خبر نداشته و پدر و مادرشان گفتند که بردنشان به شهرستان پیش فامیلها که راحت باشند.هر چقدر نزدیکتر میشدیم هم نگران بودم و هم خوشحال.بعد رسیدن و هماهنگ کردن قرار شد اول بریم پیش مادر بزرگشان,تمام نگرانی و دلشوره را در صورت دخترک احساس میکردم.



وقتی رسیدیم اطاق مادر بزرگشان شاید اگر اجازه داشتم فقط تصاویر میتونستند این صحنه های زیبا را بتصویر بکشند که شما هم ببینید ولی متاسفانه اجازه پخشش را ندارم,بگذریم بیچاره مادر بزرگ نمیدونست گریه کند و یا از خوشحالی بخندد و دخترک با گریه های از ته دل داد میزد مامان برزگ منو ببخش,منو ببخش. ولی وقتی من دخالت کردم که دیگه بس است باید سرهنگ را هم ببینیم,که متاسفانه فهمیدیم که فقط یک روز دیر آومدیدم,فقط یک روز.
و چقدر زود دیر میشود.

شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر پدر و مادر ، در کنج خانه ی سالمندان ...

پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"...
تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!
پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
آرامش نصیبتان.